X
تبلیغات
تلخ و شیرین - گزیده مطالب وبلاگ پیشین

تلخ و شیرین

همه چیز از همه جا...زندگی من

خوب گزیده ای از وب قبلیم رو اینجا می آرم.برای اونهایی که کنجکاو ترن !!
 
ب...له!هفته دیگه میرم مکه در حالیکه دو هفته پیش  ترکیه بودم و اینا!!

حاج آقا گفتند باید با چادر باشید و در راستای بچه مثبتی یک فقره چادر ملی خریداری کرده و کمی کوتاهش کردیم تا خدای نکرده چیزی به خطر نیفتد!!Arabic Veilحتی چادر احرام را هم مدل ملی خریدم بلکه بتوانم جمع و جورش کنم!!

القصه که نادانی ما درباره جزئیات م.ذ.ه.ب.ی هم حکایتی است!! مثلا" م.ر ج.ع تقلید کیلویی چند است!!!سوال

حالا مانده ام که چه جوری بپیچانم که گندش در نیاید؟؟

نمی گذارند درست و حسابی با خدا حال کنیما!!!! گرچه من نیت کرده ام حسابی خودمو بتکانم  و فقط با خودش باشم و محل سگ این جانماز آبکش ها هم نگذارم!!!not listening - New!

فیلم " همیشه پای یک زن در میان است" را دیدید؟؟

اینا اکثرا"اینجوریند!"!!!thats for buisiness, thats for love" خرده ای بهشون نمی گیرم!از این راه نون می خورند!!!نه مثل ما!!!

نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:26 


سلام.عجب استقال باشکوهی بود امروز!!ملت ریخته بودند تو خیابان با ماشینای پا پا و موزیک دوبس دوبس و در غیاب خواهر برادر های ارشاد به مناسبت میلاد مهدی با لیوانهای یکبار مصرف کف خیابانها رو فرش کرده بودند!! 

من هم پس از صرف یک لیوان پر از آناناس تازه که تازگیها مد شده بعضی جاها می فروشند ،در انتهای یک فرعی مرتفع مشرف به یک فضای سبز، با شیشه های پایین و چراغهای خاموش ، در حال تماشای ماه که اتفاقا" امشب بسیار زیبا بود(( فضا و آب و هوای توصیف شده شدیدا" ۲ نفره است ،میدونم ولی من نانازی تنهایی بودم!!)) آمدم خانه که سر کوچمون دیدم یک آ قایی  سرشو گذاشته رو شیشه جلوی یک ماشین انگار بخواد داخل ماشین رو نگاه کنه و هی صورتشو میکشه رو ماشین و دستش هم آویزونه!!!یعنی چی؟؟

آروم کردم و نگاهش کردم دیدم مثل اینکه مریضه.منهم که بچه مثبت اومدم جلوتر به یه آ قای دیگه گفتم  ممکنه به اوون!! آقا کمک کنید مثل اینکه حالشون بده. آقاهه گفت چیزی نیست خانم  ، مست کرده!!!!!!!!!فکر کن؟؟!!فکر نکنم زمان ش.ا.ه هم اینقدر وقیح بودن ملت!!!

یارو شب میلاد مهدی تو خیابان پایتخت جمهوری اسلامی مست کرده و ملت هم عین خیالشون نیست !!

چی شدن این ملت!!!؟ بابا جون چرا ما همهء کار رو به بد ترین شکل انجام میدیم؟؟آخه هر کاری راه و رسمی داره.عرق خوری هم.... این چه وضعشه؟

چند وقت پیش تو م.ا.ه.و.ا.ر.ه کانال پی.ام.۳۰ در مورد بیست باید  و نباید  در مراسم عروسی صحبت میکرد دومین اولویت تو نباید ها این بود که عروس نباید حتی کمی مست باشد!!تو آن فرهنگ که نه مذهب و نه عرفشون با نوشیدن الکل  مشکلی ندارند!! آن وقت من تو عروسی دوستم دیدم که عروس روی پا بند نبود و تازه بعد هم خیلی با افتخار از به خاطر نیاوردن هیچ چیز از مراسمش به علت مستی داد سخن میداد!!!

من اصلا" مذهبی نیستما!خیلی هم چسان فیسانم!!ولی یه چیز هایی همیشه باید رعایت بشه.

خیلی از حیوانات هم آداب و رسوم دارند و هر کاری رو هر وقتی نمی کنند اونوقت ما که بلا نسبت آدمیم نباید رعایت یه چیزایی رو بکنیم؟؟!

یاد اون وقتا به خیر که شربت نذری ها  با تخم شربتی وهل و گلاب درست و با اعتقاد آدمای پاک تعارف می شد و وقتی یک جرعه شو می نو شیدی دلت رو شن می شد نه حالا که جوا نکهای مست به بهانهء دید زدن تو ماشینت بهت سن ایچ تعارف می کنند.(همه را نمی گما!)

کار وارثین گاهوارهء تمدن و فرهنگ به کجا کشیده؟؟و چرا و چطور به اینجا کشیده؟؟؟

وقتشه که طرحی نو در انداخته بشه!طرحهای قبلی که جز آبروریزی حاصلی نداشته!!یکی از محصولاتش این بوده که همان قدر که تا ۳۰ سال پیش ایرانیها در دنیا از ایرانی بودنشان سر افتخار به آسمان میسائیدند حالا هر جا میریم با هر شاءن و کسوتی ،  وقتی میگیم ایرانی هستیم لحنشون عوض میشه و خیلی  که ببینن لات و لوت نیستیم و سرمون به تنمون می ارزه کلی لیچار بار دولتمون میکنن!!

حتی همین ترکها که ۲ کلام انگلیسی هم نمیدونن ولی آنتالیا و مارماریس رو چون ایرانی توش زیاد لول می خوره بی کلاس میدونن!!!!!!!!!!

من اگه جای مهدی بودم، عمرا" اگه می آمدم!prayingخیال باطل

 چقدر ماشا ا.. روده درازی کردم!!!دلم حسابی پر بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:34 
 

 

    دیشب کتابی در مورد تاریخ حج و این چیزا می خوندم نمیدونم چرا هی اشک تو چشمام جمع میشد و احساساتی می شدم.حالا گفتم که ،من از این جینگیل مستونها هستم که اصلا" بهم نمیآد برای مذ هبیت!! تره هم خرد کنم و واقعا" هم نمی کنم.اصلا" از اولش هم به چشم یک سفر توریستی به این ماجرا نگاه میکنم.ولی نمیدونم چرا هر چی نزدیکتر به رفتنم میشه نگاهم یه طوره دیگه شده !

   دلم می خواد فارغ از مذهبیت خرافی و ارتجاعی  و شیعه و سنی و چرندیات رساله ای و این حرفها، حقیقت را بدونم.

    حالا تصمیم گرفتم یک قرآن با ترجمه سلیس فارسی بخرم و آنجا که فرصت هست بخونم ببینم چیزی دستگیرم میشه؟؟

    می گم مثل اینکه حسابی جو زده شدم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:25 
 

جمعه ۱ شهریور

در فرودگاه مهر آباد نشسته ام.دارم به فرم جدیدم عادت میکنم.چادر ملی  به سر و ساده و بی آرایش!

۴:۳۰ پریدیم به جده و ۵:۳۰ به وقت محلی رسیدیم.ترمینال حجاج فرودگاه جده روی مهر آباد را سپید کرده از ابتدایی بودن.تا حالا چیزی که به نظرم آمده زشتی و ریقونگی عربها بود!فقط کسی که پاسپورت مرا مهر کرد انصافا" جوانی خوش اندام و بلند بالا و نسبتا" خوب چهره بود.ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم مدینه و و قرار شد ساعت ۳ صبح برویم مسجد النبی.

شنبه ۲ شهریور

هتل ما ۲ خیابان دور تر از شمال مسجد و متمایل به شرق است.مسجد بسیار وسیع و با شکوه است.می گویند بزرگترین عمارت دنیاست.و تمام مدینه زمان پیامبر را در بر گرفته.ساخت آن در زمان ملک فهد هم داستانی دارد.ستونهای مرمر سپید شبستانها در کار خانه های ایتالیایی که فقط برای این کار ساخته شده بوده ،تولید و با کد مخصوص که مشخص می کرده این ستون کجا نصب میشود آورده می شده و کارهای چوبی از کانادا و همینطور الی آخر...اما نتیجه بی نظیراست.در قسمت جنوبی مسجد گنبد خضراء (سبز) است که زیر آن مدفن پیامبر قرار دارد.و در واقع مسجد النبی قدیمی آنجاست.در قسمت غربی قبرستان بقیع واقع است که محل دفن امام حسن،امام سجاد،امام باقر و امام صادق ،به روایتی فاطمه(س)،ابراهیم پسر پیامبرو...است.نماز صبح را به جماعت خواندیم.

وهابیان که بر امور مذهبی عربستان مسلطند عقیده جالبی در مورد مقبره دارند...و داشتن مقبره وزیارت قبور را شرک میدانند لذا بقیع را خبلی بی پیرایه کرده اندو مرده های خودشان را هم بی هیچ آ یین خاصی به خاک میپسپارند و سنگ و نشانی هم بر روی قبور نیست.حضور زن را هم در گورستان حرام می دانند.روی اجساد هم مواد شیمیایی میریزند تا زود تر تجزیه شوند و همین است که بقیع هنوز هم کاربری دارد و مردگان در آن دفن می شوند.

نماز خواندن در بین الحرمین یعنی جایی که گنبد خضراء در راست و بقیع در چپ واقع میشود حالی داشت.

شرطه ها هم مدام مراقب شیعه ها هستند که تقریبا" در هر تجمعی می زنند به صحرای کربلا و گریه زاری راه می اندازند که آنهم(بر مرده گریستن) شرک است و حرام!!!

اینها اینقدر افراطی هستند که می خواسته اند مقبرهء پیامبر را هم تخریب کنند و لی تهدید ایران و مصر بر لشگر کشی ، منصرفشان میکند......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:35 
 

یکشنبه ۳ شهریور

بعد از صبحانه رفتیم مسجد النبی تا ساعت ۷ که در روضه رضوان (در واقع حرم حضرت رسول) برای خانمها باز می شد وارد شویم.علت نام گزاری روضه رضوان این است که به روایتی از پیامبر بین مقبره و منبر پیامبر باغی از باغهای بهشت است واین قسمت با فرش سبز مفروش شده و مشخص است.

مقبره در واقع خانه رسول الله بوده و در کنار آن خانه فاطمه است که در قسمتی قرار می گیرد که برای خانمها قابل دسترسی است.البته جلوی در ها کتابخانه قرار داده و قرآن چیده اند و هیچ چیز قابل مشاهده نیست.

چند ستون ماجرا دار هم در سمت آ قایان وجود دارد و از سمت خانمها به زحمت قابل مشاهده است.مثلا" ستون سریر که پیامبر بر تختی مجاور آن به هنگام قضاوت می نشسته اند یا ستون توبه با این ماجرا که فردی از یاران پیامبر به نام ابو لبا به هنگام مذاکره با یهودیان اشاره ای به آنها میکند که معنایش این بوده که اگر شرایط محمد را قبول نکنید او شما را می کشد که چنین چیزی صحت نداشته و بعد به  شدت از دروغی که به پیامبر بسته پشیمان میشود و با طنابی خود را به این ستون می بندد به این امید که بخشوده شود.یاران پیامبر از ایشان می خوا هند که ابولبابه را ببخشد ولی پیامبر می گوید او نزد من به طلب بخشش نیامده و باید صبر کرد و بالا خره آیه ای مبنی بر پذیرفته شدن تو به او نازل می شود و محمد بند از ابو لبابه می گشاید و او به شکرانه ثر وتش را به فقرا می بخشد.

حال خوبی گرفتم.بعد رفتیم فروشگاه city plaza که مثلا" مدرن بود و چون متوجه شدم پایم سوز سوز میزند و تاولیده یک صندل راحت خریدم و دو تا بلوز برای خودم و خواهری و استارت خرید زده شد!!

بعد از نهار(خورش قیمه،پرتقال، موز) تا4 خواب و بعد مسجد غمامه(ابر) ، همان که پیامبر در آن نماز باران خواند و باران بارید و مسجد امام علی را دیدیم.بعد محل دفن عبدالله پدر محمد را دیدیم.البته خبری از قبر نبود چون خراب شده و الان رویش یک نور افکن قرار دارد.ایشان قبل از تولد محمد در مدینه به وبا مبتلا شده و فوت می کند.

سر میز شام خانم یکی از همکارانم در شهرستان من را دید و کم مانده بود شاخ در بیاورد!!!بعد در لابی قرار گذاشتیم و با همکارم گپی زدیم و بعد رفتیم مرکز خرید نورالمدینه و از یک پاچه فروشی سانتی مانتال یک قواره پارچه کار شده بسیارزیبا برای مامان خریدم.الان هم از خستگی می میرم.

فردا می رویم زیارت دوره....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 0:55 
 

دوشنبه ۴ شهریور

بعد از صبحانه راهی زیارت دوره شدیم که عبارت بود از بازدید از چندین مکان مهم.ابتدا به کوه احد رفتیم که دومین جنگ اسلام آنجا در گرفت.همانجا که پیامبر ۵۰ تن را به نگهبانی روی کوهی گماشت و فرمان داد که در صورت شکست یا پیروزی آنجا را ترک نکنند ولی آنها به گمان پیروزی و پایان جنگ و به طمع غنائم پایین آ مدند و دشمن از غیبت آنها استفاده کرد و مسلمانان شکست سختی خوردند.به روایتی شمشیر حضرت علی در این جنگ شکست و جبرائیل ذوالفقار را به ایشان داد.در این جنگ وقتی پیامبر مجبور به عقب نشینی شد و با دندان شکسته و بیش از ۷۰ زخم در بدن به شکاف کوه احد پناه برد که فقط یک نفر در آن جا می گیرد و علی هم از ایشان محافظت میکرد.

الان در این شکاف قیر ریخته اند که کسی داخلش نرود و احیانا" نماز نخواند!!!

بعد که پیامبر از کوه پایین می آید تا به مدینه بر گردد در محلی به نماز می ایستد که چون سنگلاخ و پست و بلند بوده همه نمی توانستند برای نماز به صف بایستند و بعضی از همراهان گویا خیلی گل و گشاد و راحت ایستاده بودند که آیه ۳۷ سوره مجادله(اگر انشا الله اشتباه نکنم) نازل میشود که آقا جمع و جور بایستید و ملاحظه دیگران را هم بکنید!(به مضمون!)

این قدر این معنا به جانم نشست که نگو....اگه همه فقط به همین آیه عمل میکردیم نصف مشکلاتمون حل بود.یعنی خود خواه نباشید،ملاحظه کار باشید،بخیل و تنگ نظر نباشید.....دنیا خیلی بزرگه و برای هه مون جا هست.چرا حرص میزنیم و زیر آب هم را.....اگر ایمان داشته باشیم ،هر جا که دست کسی را بگیریم خدا هم دست ما را می گیرد....والله...

و در همان محراب من نشستم و کمی دعا کردم.....حالی داد نا گفتنی...

مزار حضرت حمزه عموی پیامبر هم که در این جنگ شهید شد و در واقع هند همسر ابوسفیان به خونخواهی پدر و برادرش کسی را مامور کشتن او و مثله کردنش کرد هم در یک ۴ دیواری بدون سقف مشخص است و تابلو هایی به زبانهای مختلف در مجاورت آن که تذکر می دهد  زیارت قبور فقط جهت یاد آوری آخرت جایز است و توسل و تبرک جستن به آنها شرک است و فقط از خدا یاری بجویید.که راستش من به این نتیجه رسیدم که پر بی راه هم نمی گویند.برای اعراب جاهلی که دقی به دوقی می خورده زود یک بتی که شاید روزی مقبره ای سمبلی چیزی بوده علم می کرده اند و می پرستیده اند و همچین مشرک بشوئی ملس داشته اند شاید این پیشگیری بیجا هم نباشد.البته از جنبهءتاریخی بسیار مایه حسرت است که به بهانه شرک یک عده نادان خیلی از آثار تاریخی اسلام را از بین ببرند.

البته بی جنبه بازی مسلمانانها هم در این سخت گیری بی تا ثیر نیست.مثلا" مطمئنا" اگر در بقیع را باز می گذاشتند  خانمهای ایرانی دو روزه خاکش را به توبره می کشیدند و سو غاتی می آوردند ایران!!!

بعد رفتیم مسجد قبا .جایی که پس از ورود پیامبر به مدینه شتر پیامبر در آنجا نشست و اولین مسجد اسلام در آنجا بنا شد.و بلاب حبشی اولین موذن اسلام در آنجا اذان گفت.

بعد هم مسجد ذواقبلتین را دیدیم که پیامبر در آنجا بین دو نماز رویش را از مسجد الاقصی به مسجدالحرام بر گرداند و قبله مسلمانان عوض شد.و بعد محل مسجد های سبعه را دیدیم که جنگ خندق در آنجا رخ داد و مسلمانان به راهنماییی سامان فارسی در مسیر دشمن خندقی کندند که موجب پیروزی مسلمانان شد.

نهار ظهر کباب کوبیده و موز و کیوی بود.بعد مثل دخترای خوب و کد بانو لباسهایم را شستم و کمی خوابیدم.بعد از جلسه روزانه هم رفتیم مرکز خرید طیبه و ۲ عدد مانتوی عربی خریدم که به جای مانتو ی شب میشود پوشید.بعد هم با زانوان لرزان از خستگی رفتیم شام (سوپ،مرغ،پلو،پرتقال) و الان دیگر خواب.........

راستش الان که فکرش را میکنم می بینم چقدر به تاریخ اسلام نزدیک شده بودم.اسلام و تاریخ آن افسانه نیست.حالا بماند که آقایان(چه اینجا و چه آنجا)چه بد چهره ای برای دین به این آسانی و دلپذیری ساخته اند و به ما نمایانده اند.گفتم که قر آن را خواهم خواند.به تدریج نکاتی که دستگیرم شد را می گویم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:5
 
سه شنبه ۵ شهریور

صبح با یک روحانی دیگر غیر از روحانی کاروان رفتیم گشت مدینه.در واقع این یک برنامه فوق العاده بود که برای کاروان ما گذاشته بودند.این آقای روحانی دکترای ادیان داشت و بسیار کلام گیرایی داشت و من اینقدر از صحبت هایش خوشم آمد که بعد از برنامه پریدم جلوی اتو بوس و یک تشکر جانانه کردم.

هم اتاقم می گفت چنان احساساتی شده بودی که گفتم الانه که حاج آقا رو ببوسی!!!

یکی از مناطقی که دیدیم محلی بود به نام ابیار علی.جایی که در این منطقه حضرت علی در زمان کنار گذاشته شدنش از حکومت که حق مسلمش بوده فقط در این منطقه 32 حلقه چاه حفر می کند که مورد استفاده آشامیدنی و کشاورزی قرار می گرفته و الان هم آب گوارایی دارد و روحانی توجهمان داد به نوشته روی بطری آب معدنی که منبع آن ابیار علی بود.حالا آقایانی که دم از علی وار بودن میزنند اگر کنار گذاشته شوند فقط در کار هم کار شکنی میکنند که دودش هم به چشم ملت بیچاره میرود.ولی علی در آن بیابان داغ چاههایی حفر می کرد که من بعد از 1400 سال می توانم از آب آن بنوشم.و نخلستانها از آن آبیاری شوند...بعد از فهمیدن منبع  آبها با  حس دیگری آن را می نوشم.

 

این حاج آقا که خدا حفظش کند مثل خودمان به قضایا دید علمی داشت وهر چه می گفت مر جع داشت و آسمان ریسمان نمی بافت و به صحرای کر بلا نمیزد .اینقدر هم کلامش گیراو حرفه ای بود.اینقدر حرفهای حساب زد.اگر ۴ تا از این روحانی ها بالای سر ما بودند باز ما اینقدر بی دین و ایمان می شدیم؟!(خودم رو می گم!)

درست بر عکس روحانی کاروان که دائم می رفت کربلا و صدایش را مصنوعی گریه ناک می کرد وگاهی خود زنی هم می کردو مضحکه ای درست می کرد که  ما بد تر به خنده می افتادیم.یعنی به معنای واقعی یک آ خ*وند برای عوام بیسواد بود که نمی دانم چرا در دانشگاه هم تدریس می کرد.

بعد آمدیم هتل و تاکسی گرفتیم تا مرکز خرید city max وخرید!بعد آمدیم هتل و نهار(قرمه سبزی،موز،سیب) و بعد با آن آقای همسفرمان که در هواپیما کنار ما بود(دکتر جامعه شناسی) رفتیم مسجد النبی برای نماز ظهر و عصر.

الان هم هم اتاق هایم (یکی دکتر ادبیات ،6 ماه از خودم بزرگتر و متاهل ودیگری دکتر اقتصاد، متولد 45 و مجرد ،و هر دو دختر های خیلی خوبی هستند)رفته اند جلسه و من پس از نوشتن این خطوط غش خواهم نمود!!

شب هم بعد از شام ( ماکارونی) رفتیم بعثه رهبری جلسه مدینه شناسی که همان روحانی خوبه کلی عکس قدیمی از مدینه نشانمان داد و جالب بود.

چهار شنبه 6 شهریور

صبح دوباره رفتیم حرم پیامبر با کلی لگد خوردن و پک و پهلوی له و لورده موفق به ورود به روضه رضوان و کمی زیارت با احساس پرس شدن شدیم!!بار اول بیشتر حال داد.

بعد رفتیم city plaza دوباره کمی خرید و بعد رفتیم داخل بازار بزرگی که در جنوب مسجد است و من یک تسبیح چوب کوک فیروزه کوب اعلی برای برادر جان جانانم خریدم.شام خورش کدو و موز و پرتقال بود.بعد از شام رفتیم بقیع و نمازمان را خواندیم.

اینجا لازم است از نحوه پذیرایی و کیفیت غذا بگویم.مهماندار ها واقعا" مودب و خوشرو هستند و با جان و دل خدمت میکنند.شنیدم که خیلی از اینها به ادای نذر خدمت می کنند ولی هر چه هست با کار زیاد و شبانه روزی و توقعات ریز و درشت مهمانها واقعا" مایه می گذارند و خم به ابرو نمی آورند.

کاروانهای عامی که اینگار آمده اند هتل 7 ستاره ultra all inclusive اینقدر که خرده فرمایش می کنند برای این بندگان خدا  ولی اینها  انصا فا" خیلی زحمت می کشند.

غذا هم در آشپز خانه ایرانی و یکسان برای همه طبخ می شود و درست است که خیلی خوشمزه نیست ولی کامل و سالم است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 19:2 
 

پنجشنبه ۷ شهریور

امروز صبح جلوی پذیرش خانم سهیلا جلودار زاده را دیدیم.دیروز هم دکتر شریف زادگان وزیر رفاه و تامین اجتماعی دولت خاتمی.خلاصه کله گنده ها با ما می پرند!!!

امروز به خرید گذشت.در فروشگاه body shop با خرید حسابی دلی از عزا در آوردم.

جمعه 8 شهریور

صبح دوباره رفتیم حرم پیامبر.هر چقدر سخته ولی باز دلمان نمی آید که نرویم.قرار است ساعت 3:30 برویم مسجد شجره برای احرام.حسی داشت لباس یکسر سپید احرام پوشیدن.در اتاق و لابی چند عکس به یادگار انداختیم.چه زیبا شدم من!!

غروب در مسجد شجره بودیم.چند خانم آنجا بودند که پس از توضیح مختصر شرایط احرام نیت و لبیک را میگفتند و همه با آنها محرم می شدند.ما گشتیم و آن را که خوش اخلاق تر و دلنشین تر بود پیدا کردیم و با او محرم شدیم....خدایا....دارم به تو می گویم  آری ...دعوتت را اجابت می گویم...چه رویی دارم من!!!

ولی خودت مرا خواستی مگر نه؟من که هیچ وقت ثبت نام نکردم!لابد من را همین جوری دوست داری دیگه!!

تو همین حال و هوا و با بغض در گلو و اشک در چشم داشتم نماز می خواندم وصفا می کردم و نا خود آگاه دو انگشت سبابه دستهایم را در هم انداخته بودم(انگار بخواهی جلوی استاد یا یک مقام بالا مودب بایستی)که یک دفعه یک خانم که دقیقا"شکل جن بود!! سیاه و چاق با سبیل!!! وسط نماز تو چشم من نگاه نگاه کرد و گفت خانم مگه تو شی*عه نیستی؟؟؟ دستتو باز کن!!نمازتم باید دوباره بخونی....!!!

من اول توجه نکردم ولی طرف ول کن نبود.برای اینکه شرش کم بشه و بگذاره به حال خودم باشم دستم رو باز کردم و ظاهرا" خانم جن راضی شد.بعد از نماز یهو دوباره اومد که می بخشینا ولی باید نمازتونو اعاده کنی (دوباره بخونی). گفتم چشم.دوباره گفت.اعصابمو خورد کرد زنیکه احمق .می خواستم بگم تو برو اون سبیل کثیفت رو بند بنداز مردم نترسن ، ثوابش از ارشاد من بیشتره.من شاید اصلا" سنی بودم به تو چه که دخالت می کنی! این جوری میکنن که ما هم این جوری میشیم!

بعد آمدم داخل حیاط نشسته بودم و فکر می کردم کیا اینجا محرم شدن....پیامبر...علی(ع) ،امام حسن 25 بار...هم عصرای خودمون...جلال آل احمد.....محمد رضا ش*اه.....همین جور تو حال خودم بودم که یه عوضی دیگه بهم گفت خانم آرایشتو پاک کن!!!!!!!!!!!!!فکر نکردم با من باشه چون من احمق هم وقت احرام که دیگه آرایش نمیکنم.چون حتی کرم هم نباید بزنیم.رومو کردم اونور که دوباره گفت!!!

خیلی عصبانی شدم می خواستم بگم زنیکه فضول بیکار من خودم همینجوریم تا چشم حسودت در آد!ولی دیدم اینجا، تو این لباس....اینا شعور ندارن من که مثلا" مسلمونم بگذار جلوی عصبانیتم رو بگیرم...

خلاصه ماجرایی داشتیم...

احرام نگه داشتن هم سخت است ها! فکر کن!آدم نا خود آگاه به آینه نگاه می کند خوب!و خودت را نخارانی که یک وقت جایش سرخ نشود...بقیه اش آسان است.عطر، خوب نمیزنیم...حیوانی  پشه مگسی هم که نمیکشیم.و وقتی ساعت 12:40 رسیدیم هتل در مکه...واویلا....همه جا آینه!و من یک جا خیلی شیک چادرم را در آینه مرتب کردم.البته خوشبختانه خدا مثل مردم سخت نمی گیرد و غیر عمدی ها را می بخشد.

ساعت 1:15 رفتیم سمت کعبه.مدیر کاروان گفت که سرهایتان را زیر بگیرید وقتی گفتم به سجده بروید سر که بر داشتید خانه خدا پیش روی شماست.گفته بودند وقتی اولین بار نگاهتان به کعبه می افتد هر چه بخواهی صاحبخانه به تو که میهمانش هستی عطا می کند.من هم که زرنگ خانم بلا به جون گرفته ام تمام خواسته هایم را درست و اصولی بر اساس کتابهای اسکاول شین و راز نوشته بودم و همچین که سر برداشتم همه را برای خدا جونم خوندم....و عجیب حس کردم که  همان آن ، همه را دارم....

ای خدای بلا.....حتما" من باید  تا اینجا می آمدم؟؟؟!!! خوب ....سپاس!مرحمت عالی....!جانمی جان..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:13 

شنبه ۹ شهریور

۱۲:۲۵ ظهر است.تا الان خواب بودیم.اعمال سخت بود. به خاطر گرمای خیلی شدید تمام لباسهایم به معنای واقعی خیس شد.در عرض ۳ ساعت حدود ۵/۴ تا ۵ کیلومتر در میان جمعیتی به هم چسبیده،خیس و اکثرا" بد بو  فقط راه بروی. و توی محرم حق نداری ناراحت شوی و اه و اوه کنی و باید ادامه دهی. دستور صاحبخانه است!مهمانها همه محترمند و تو به احترام صاحبخانه باید حرمت نگهداری.مجذوبی و میدوی و با دویدن هاجر به دنبال آب همذات پنداری می کنی.تازه بالای سر ما پنکه ها کار می کنند و زیر پایمان صاف است و از آفتاب خبری نیست ولی زیر پای هاجر سنگلاخ بوده وروی سرش آفتاب داغ ودل نگران کودک تشنه اش هم بوده ولی ما هر زمان اراده کنیم کلمن های خنک آب زمزم در دسترسمان است!!همان زمزمی که از توکل مادری چون هاجر از میان سنگها جوشید تو امروز آن رامی نوشی....همان آبی که بیت عتیق خداوند را قابل سکنی کرد و مکه شهر شد.عجب جایی می دویم....

و کعبه...ساده و سنگین و با وقار حضورش را به رخت می کشد....باورم نمی شود که این من هستم...اینجا و با این حال ....از آنهمه قیل و قال...و..در آخر سعی،  تقصیر می کنی و انگار که به جایزه ات رسیده باشی می دوی برای طواف و نماز نساء تا زنناشویی و عقد و ازدواج و بوی خوش هم بر تو حلال شود....و تمام.

تقریبا" ساعت ۶ صبح خوابیدیم.البته من خوابم نبردو ۱۱ بلند شدم و پیگیر که بیایند و اتاقمان را دوباره نظافت کنند بلکه دلمان برود دوشی بگیریم.ظاهرا" اتاق تمیز است ولی معلوم است سرسری نظافت شده.

به گارگر بنگلاشی هتل پول دادیم و اتاقمان مثل گل شد.

بعد از شام رفتیم حرم و ساده تر از آنچه فکر می کردیم داخل حجر اسماعیل(همان نیم دایره چسبیده به کعبه)و زیر ناودان طلا نماز خواندیم.باورم نمی شد دارم به پرده کعبه دست می زنم...و بد جور احساساتی شده بودم.

با ناباوری در آن شلوغی موفق به لمس و بوسیدن حجر الاسود شدم.سنگی که سنبل دست خداست و گفته می شود که با آدم از بهشت آورده شده.دقیقا" با این احساس به آن دست زدم که به خدا دست میدهم و با این احساس آن را بوسیدم که دست خدا را می بو سم.....وای یک حسی داشت....وقتی دستم را به خدا دادم از او خواستم که رهایم نکند تا در این قیل و قال گم نشم....بعد با خبال راحت نشستم جلوی خانه و حتی چند عکس هم گرفتم....خیلی عالی بود....فقط اگر اینقدر گرم نبود.....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:41
 

یکشنبه ۱۰ شهریور

بعد از صبحانه زدیم بیرون برای خرید...دو عدد تسبیح چوب کوک نقره کوب بسیار زیبا و اعلا برای خودم و خواهرم خریدم دانه ای ۲۰۰ ریال.آخه خیلی قشنگ بود....

بعد هم city plaza و بعد از نهار (خورش کدو)رفتیم حرم...دوباره با شلوغی قیامت وار مسجدالحرام به طرز جالبی دوباره زیر ناودان طلا جا باز شد و نماز خواندم...هر جا پیدا میکردم می چسبیدم به کعبه و دوباره موفق شدم حجر الاسود را ببوسمو این دفعه نگاهش هم کردم ببینم چیست؟خیلی با حاله ها...یک جور کامپوزیته انگار که ماتریکسش مثل یک ماده قیر مانند قهوه ای سوخته و فیلر هایش ریز و درشت ، سیاه و قهوه ای روشن تر در میان آن.

و پختیم از گرما و مقنعه من کاملا" خیس و خودم هم نفس بریده....

اما خدا هم عجب جایی را برای خانه ااش انتخاب کرده..داغ توی سنگ و کوه!بیچاره ها برای همین ساخت و سازی که الان هست پدرشان در آ مده...100 تا تونل داخل ای کوه ها دارند هر کدام 3 برابر تونل رسالت که اینقدر به آن نازیدند ودر آن سجاده انداختند و نماز شکر خواندند...انگار که تخم سه زرده گذاشته اند...

سحر بر گشتیم هتل ....سحری زرشک پلو...

دوشنبه 11 شهریور

صبح تا 11 خوابیدم...بعد کمی قرآن خواندم...به آیه 228 سوره بقره رسیدم...دلم گرفت...در آن به وضوح نوشته که مردها  بر زنها درجه (تر جمه کرده بر تری؟؟!!) دارند...یعنی چه؟؟آیا زن عرب جاهل با زن امروز یکی است؟!!!لا اقل نگفته قدرت بدنیشان بالاتر است...حتما" منظور همین بوده...یا مثلا" نوشته عادت ماهانه برای زنان گرفتاری پلیدی است و در این مواقع از آنها دوری کنید!!چه بد لحن...نمیشد گفت برای اینکه فرزندانتان در محیطی پاکیزه و تازه پرورش یابند این قضیه را زنان تحمل می کنند و در این دوره مراعات ایشان را بکنید......ای بابا...

بعد از جلسه عصر که رو حانی 5/1 ساعت مغزمان را خورد رفتیم حرم و درست وقت افطار رسیدیم.و عجب سفره ای گشاده بودند و چه صفایی.

فکر کن در خانه خدا و سر سفره  خدا افطار کنی....ولی طبق اعتقاد ش*یعه ما باید صبر میکردیم تا سرخی غروب هم محو شود ولی آنها با غروب آفتاب افطار می کردند.

دفعه دیگر اگر سر این سفره رسیدم در راستای وحدت بی خیال شی*عه و سن*ی میشوم و دلی از عزا در می آورم...به خصوص آن سینی های شیکی که محتوی شیرینی های ریز و خوشگل و اشتها بر انگیزی بود بد جور چشمم را گرفته!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 17:15
 

سه شنبه ۱۲ شهریور

تا ظهر خوابیدیم.بعد از ظهر در جلسه گفته شد که شب بر نا مه عمره مجدد داریم.بعد از کلی چک و چونه که نروید وآیا می شود برای خودمان یا به نیابت از دیگران انجام بدهیم یا نه و یا باید نیت رجائا" کنیم یعنی بالاخره نمی دانیم می شود یا نه ولی به امید قبولی انجام دهیم (انگار قبلیه را مطمئن هستیم قبوله که این یکی را رجائا" انجام دهیم!!!مسخره بازی و بازی با کلمات آ خو*ندی!!!)،چون یعضی آقایان می گویند کهفاصله بین دو عمره باید حد اقل ۳۰ روز باشد و بعضی می گویند در دو ماه قمری باشد که مال ما اینطور می شد(شعبان و رمضان)وخلاصه کلی شک و شبهه ایجاد کردن و می شود نمی شود کردن حاج آقا ، بالا خره تصمیم گرفتیم برویم.

بعد از افطار سریع آ ماده شدیم و رفتیم مسجد تنعیم برای احرام مجدد.تنعیم مسجدی است که پیامبر عایشه را در آن محرم کرد.در ترافیک وحشتناکی که این روزها مکه دارد رفتیم سمت مسجد الحرام.در مسیر میانبر و کوچه پس کوچه ای که راننده ون ما انتخاب کرده بود با بافت سنتی تر مکه آشنا شدیم.یک چیزی در مایه های امامزاده داوود ۱۰سال پیش خودمان و عجب رانندگی و عجب فر هنگی!!!چشمتان روز بد نبیند!بیچاره پیامبر از دست اینها چه کشیده!!!بعد از این همه خون دل خوردن و هدایت و تعلیم در قرن ۲۱ تازه این شده اند وای به حال ۱۴۰۰ سال پیش !کاملا"  لمس و باور می کنی که اینها بتوانند بر سر پیامبر زبا له بریزند...و گویش و لحن و لهجه آنها طوری است که همه اش فکر می کنی دارند با هم دعوا می کنند و الانه است که کتک کاری کنند!تنها نکته مثبت در رانندگی آنها رعایت کامل حقوق عابر پیاده است که آنهم فکر کنم از ترس دیه و این حرفها باشد.مثل نماز خواندن سر وقتشان و بستن مغازه ها هنگام نماز که ما فکر می کردیم از تقید آنهاست ولی بعد فهمیدیم که قانون است و پلیس آنها را جریمه سنگین میکند اگر هنگام نماز داد و ستد کنند!!!

البته مثل همه جا آدمهای خیلی مقید هم دارند و ما در قسمت مدرن تر مکه رانندگی آدم حسابی وار هم دیدیم!!!اینها که کفتم کلی بود....

اعمال را در عرض ۳ ساعت انجام دادیم ...مسجد الحرام از شلوغی قیامت بود چون عمره ماه رمضان خیلی فضیلت دارد و خود عربها از سراسر ممالک عربی به مکه می آیند ته عمره به جای آورند.

تمام لباسهایم خیس بود.بالاخره ساعت ۵/۳  صبح نماز نساء را هم خواندم و تمام....

سحری اصلا" اشتها نداشتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:53
 
چهارشنبه ۱۳ شهریور

این اعراب که الان اینطور بی فرهنگ هستند باید هم از جهات مختلف محدود می شدند.مثلا" حجاب داشتن یا شراب نو شیدن.ماشا الله با اینکه همه حجابشان ۱۰۰٪ کامل است باز هم چشم چرانی آقایان و دید جنسیتی که به زن دارند مشهود است.آنها به سفارشی که در قرآن شده که نگاههایتان پاک باشد عفیف باشید (هم زن هم مرد) توجه نمیکنند فقط پو شش کامل زن به جد رعایت می شود که آنهم به نظر من برای این است که جنس خراب خودشان را میشناسند و در واقع می خواهند زنهای خودشان در معرض نگاه نا پاک هم مسلکهای خودشان نباشند!!!!آخر محدودیتی که برای آقایان ایجاد نمی شود..گرما که آنها را هلاک نمیکند!!!با آن لباسهای سپید و گشاد و نخی وخنک!!!!زنها ولی باید بروند در لایه های متعدد پارچه های مشکی که جنسشان هم اغلب مصنوعی است و تازه روبنده هم بزنند که از شر نگاه هرزه مردان در امان بمانند...خوب مردان نگاهشان را حفظ کنند و طبق دستور قرآن عفت پیشه کنند!نمی شود!!!؟؟؟

یا آنها هم مثل زنها حجاب بپوشند بلکه پس از چشیدن سختی حجاب در آن گرما عفت نگاه پیشه کنند!!ای بابا....اتفاقا" فکر خوبیه ها......مگه ما چشم نداریم و آقا خوشتیپ جیگر ها رو دید نمیزنیم؟؟؟

وای خاک به سرم همه فهمیدن ما هم بله!!! نه والله!!! خوب آنها چرا حجاب نپوشند که از شر نگاه زنان هوسران در امان نمانند؟؟ مردها که ضعیفترند و به طرفه العینی اغوا می شوند و بیشتر در معرض پا سست شدن هستند!!!

در جایی خواندم که اوایل انقلاب یک زن و شوهر ژاپنی در رستورانی در تهران منتظر غذا بوده اند که به خانمه می گویند باید روسری سر کند  و یک روسری هم به او می دهند. آ قاهه هم می گوید یکی به من هم بدهید.به او توضیح می دهند که این قضیه برای زنان اجباری است.ولی او جلوی چشم تعجب زده همه روسری سر می کند و می گوید اگر همسر من مجبور است کاری بر خلاف میلش انجام دهد من وظیفه خود میدانم با او همراهی و همدردی کنم!!!

اگر مردهای ما هم همینطور بودند زندگی بهشت می شد.ولی متاسفانه بیشترمرد و زن های ما انگار رقیب یا دشمن هم هستند و اگر محدودیتی ،تضییع حقی یا قانونی باشد که به یکی بیشتر از دیگری امتیاز بدهد خوشحال می شوند . ولی حقیقت این است که زن و مرد باید یار و همدل و مایه آرامش هم باشند.که فرموده خدا در قر آن هم همین است.انگار ژاپنی ها مسلمان ترند!!!

در عربستان زنها از زمان ملک فه دمی توانند دانشگاه  بروند تازه اگر خانواده هایشان اجازه دهند و معمولا" هم چنین اجازه ای نمی دهند.به خاطر  همین حقوق و مزایای زنان تقریبا" ۲ برابر مرد هاست بلکه راغب به اجازه دادن شوند و زنان هم تشویق به تحصیل گردند ولی باز سنت قویتر است و زن تحصیلکرده در عربستان بسیار کم است و بیشتر آنها که تحصیلات دارند تاب ماندن در محیط بسته عربستان را نمی آورند و به اروپا یا آمریکا مهاجرت می کنند.واقعا" هم حق دارند نتوانند در کشوری زندگی کنند که زن با فشار جوامع بین المللی تازه چند سالی است که شناسنامه دارد!!!رانندگی هم که نمی توانند بکنندو با این شرایط جامعه نباید هم این کار را انجام دهند چون در ثانیه ای یک لقمه میشوند!!

و ازدواج!مادر و خواهر پسر انتخاب میکنند و بعد پسر یک بار دختر را می بیند و خیلی با فرهنگ باشند چند صحبت تلفنی وعروسی! تمام!جوان عربی که فروشنده فروشگاه body shop بود می گفت یکی از دلایل ازدواجهای متعدد  اعراب همین است چون به این شکل شانس یافتن همسر دلخواه را ندارند و با ازدواجهای بعدی شانس خود را می آزمایند.

حالا ببین اینها در زمان جاهلیت چه بوده اند ! باز ما می گوییم چرا زن نصف مرد ارث ببرد وچرا شهادت 2 زن معادل 1 مرد باشدو چرا زن قضاوت نکند!!!بابا همین ها هم خیلی است. اصلا" از کجا معلوم که زن ارثی می برده یا شهادتش قبول بوده؟!همینها را هم اسلام با مشقت به اینها تحمیل کرده و قبولانده.....باز هم دمش گرم.بماند که از نظر من خیلی ازقوانین اسلام برای همان موقع کار برد داسته نه الان....یعنی حالا که ملت شعور و آ گاهی قرن  بیست و یکی پیدا کردن  ،با استفاده از تعالیم قرآن که بیسیک ( پایه ای)هستند باید برای امروز برنامه بریزند و عمل کنند.

مثل قوانین حساب یا فیزیک.اصول همان است ولی آیا ما هنوز با چرتکه حساب کتاب میکنیم یا با ماشین حساب و کامپیوتر؟؟با اسب و گاری و درشکه سفر می کنیم یا اتو موبیل و قطار و هواپیما؟! نمی دانم چرا وقتی صحبت از به روز شدن دین می شود اینقدر همه جبهه می گی رند؟مگر با پیشرفته شدن امکانات زندگی اصول علمی ریاضی و فیزیک از بین رفت؟؟؟نه! بلکه استفاده بهتر و به روز تری از آنها شد....والله دین هم همین است.

تا وقتی یک مشت ملا لغتی دگم اسلام تفسیر میکنند و به خورد ملت می دهندو  توجه مردم را به شک بین چند و چند و غسل نمی دونم چی چی و انواع و اقسام احتمالات نگاه نامحرم و صیغه و...از این قبیل خزعبلات معطوف می دارند وضع ما بهتر از این نمی شود.میدانستید در کل قرآن فقط 2 آیه در مورد حجاب هست آنهم آنقدر ملایم وسبک به این مساله پرداخته و به عرف و عفت تاکید کرده که حیرت می کنی چطور در این مملکت به این همه آیه در باره دستگیری از مردم وعدالت و انفاق و بخشش و رعایت حقوق دیگران و دروغ نگفتن و.... که قویا" تاکید شده عمل نمی شود و لی همین به دو تا آیه آنهنم اجرای آن با سلیقه آقایان که مرتب هم تغییر می کند تمام و کمال عمل می شود!!!! حتی در حد نکردن شلوار داخل چکمه چون بر جستگی ساق پا ممکن است آ قایان را تحریک کند!!!!!شنیده بودیم برجستگی های دیگری .....لا اله الا الله!!!!اینجا همانجاست که زن بیچاره پاچه شلوارش در گل و شل خیس و تلیس شود عیبی ندارد ولی مردان زحمت نکشند یک کم جنبه های انسانی وجودشان را تقویت کنندو نکاه عفیف و انسانی به زن داشته باشند و عین خروس تا هر مرغی می بینند......!!!!

آنهم در فرهنگ ایرانی که زنانش معماران تخت جمشید بوده اند و در آن عهد باستان از مرخصی زایمان بر خوردار.....حالا بماند که افتخار مادری هر زنی را به ظاهربیش از مردش  از فعالیتهای اجتماعی دور نگه میدارد که البته واقعیت این است که یک زن با تر بیت یک انسان سالم از نظر روانی ، تر بیتی و تا آنقدر که می شود جسمی بیش از آنچه به نظر می آید برساختار جامعه تاثیر گذار است.

البته مردان ایرانی بسیار با غیرت و آزاد اندیش هستند و این دید آخ*وندی را ندارند.اگر بگذارند که از این پیله تحجری که به دورشان کشیده شده بیرون آیند و به اصل ایرانی و اهورایی پاک اندیش خود باز گردند.انشاالله.که ما از ژاپنی ها هیچ کم نداریم که هیچ، پیشینه غنی ترین فرهنگها در حافظه ژنتیکی ما محفوظ و آماده کاربری است.

فکر کن اگر همان فرهنگ اجازه تعالی در بستر زمان را می یافت و با بدیهای فرهنگ عرب آلوده نمی شد الان ما کجای کار بودیم!!!حیف....

فردا قرار است برویم زیارت دوره در مکه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 15:17

پنجشنبه ۱۴ شهریور

۶:۳۰ صبح داخل اتوبوس هستیم برای رفتن به زیارت دوره.اول رفتیم جبل النور را دیدیم که غار حراء بالای آن قرار دارد ولی از کوه بالا نرفتیم.بعد رفتیم گورستان ابوطالب که مزار حضرت ابوطالب عموی پیامبر و پدر حضرت علی (ع) ، حضرت خدیجه (ع)، حضرت هاشم جد پیامبر، دو پسر پیامبر که در کودکی فوت می کنند و... در آنجا قرار دارد.بعد رفتیم کوه ثور را از دور دیدیم که پیامبر در شب لیله المبیت (شب هجرت از مکه به مدینه)به همراه ابوبکر در غاری در آن پناه گرفت و می گویند به فرمان خدا عنکبوتی بر در آن تار تنید تا تعقیب کنندگان گمراه شوند و به گمان اینکه مدتهاست کسی از آنجا عبور نکرده به پیامبر دست نیابند.

بعد رفتیم کوه عرفه را دیدیم که ستونی بر فراز آن افراشته بود و می گویند آدم و حوا پس از هبوط از بهشت در این مکان از زمین یکدیگر را باز یافتند.به همین علت به آن عرفه یا محل شناخت می گویند.بعد هم مشعر و منا را از دور دیدیم.

بعد به هتل برگشتیم و وقت کشی کردیم تا افطار.

بعد از افطار رفتیم حرم و بین نماز تراویح (نمازی که اهل سنت در ماه رمضان بعد از نماز عشاء و به جماعت می خوانند و یک جزء قرآن در آن خوانده می شود و نمازی طولانی است و تقریبا" ۲ـ۵/۲ ساعت طول میکشد.)رسیدیم و طواف را شروع کردیم.چون سنی ها نماز می خوانند نسبتا" مطاف (دور کعبه که محل طواف است)در زمان نماز تراویح  خلوت تر است .البته خلوت که می گو یم نه فکر کنی خیلی راحت است ها!!! یعنی این مو قع به نسبت وقتهای دیگر گه تمام حیاط مطاف می شود بهتر است!

نماز به رکعتهای آخر رسیده بود و پیش نمازخودش حسابی منقلب شده بود و چنان با احساس دعا می کرد که ما هم در طوافمان با او آمین می گفتیم و خلاصه خیلی چسبید.بعد در ۴ رکن کعبه، در هر رکن ۱۷ رکعت نماز قضا، یکی دو رکعت نماز، هدیه به ۴ ملک مقرب خدا (جبرئیل،میکائیل،اسرافیل و عزرائیل)،دو رکعت هدیه به ارواح حامی ام ( این رو خودم ابتکار زدم!!)و بعد از کمی استراحت یکبار دیگر طواف کردیم و و بر گشتیم هتل.

من بلافاصله دوش گرفتم و لباسهایم را شستم و رفتیم برای سحری.

جمعه ۱۵ شهریور

تا ۲:۳۰ بعد از ظهر خوابیدیم.بعد از کمی قرآن خواندن شروع به بستن یکی از چمدانهایم  کردم که کار خیلی خیلی سختی بود و ۲ بار بین آن از خستگی افتادم روی تخت و استراحت کردم و محکم طناب پیچش کردم!!!(به چه کارهایی افتادم من سوسول!!)

در جلسه بعد از ظهر قرار  غار حراء برای شب گذاشته شد.البته کلی سعی کردند منصرفمان کنند از رفتن که سخته و میمون داره که می پرند سر و کله تون و ...دوربینتونو می گیره می بره و....که البته این تمهیدات در گروه سه تفنگدار ما هیچ تاثیری نداشت که هیچ تازه حس ماجرا جوییمان هم تحریک شد و مصمم شدیم که برویم.

رفتم لابی به مامان زنگ زدم چون در اتاق آنتن نداریم و بعد افطار کردیم که کباب کوبیده بود.

ساعت ۱۱ شب رفتیم برای دیدن غار حراء.برای اولین بار خانم های گروه ،بدون چادر با جین و کتانی آمده بودند و چشم آقایان روشن شد.البته خداییش حجابها کامل بود.و چقدر آدم اینطوری خوشتیپ تر است واقعا"!!

در دامنه کوه هم تابلویی به زبانهای مختلف بود و آیه فکر کنم ۲۱ سوره احزاب که در آن گفته شده که پیامبر الگوی شماست ،روی آن نوشته شده بود و بعد گفته بود که بنا بر این آیه از این کوه بالا نروید و یک مشت خزعبل دیگه که من اصلا" نفهمیدم مضمون آیه چه ربطی به منع از بالا رفتن از کوه داشت؟؟!!!!!!

کوه شیب تندی داشت و حدود ۵۰ دقیقه طول کشید تا برسیم به غار.همانجایی که اولین آیات قرآن به پیامبر وحی شد.

بخوان!به نام پروردگارت که آفریننده است.

حس عجیبی داشت.نه خیال کنی غار واقعی بود ها.در واقع حفره ا ی بود در کوه که سقفش صخره ای بود و احتمالا" باید خنک تر می بود و پناهی از آفتاب داغ.واز شکاف انتهایش مسجد الحرام پیدا بود.و مکه غرق نور زیر پایمان و زیبا.

در همان مکانی که پیامبر به مراقبه و مکاشفه و نیایش می پرداخته و در شبی، وحی خدا بر او نازل شده نماز خواندم....گویی قنوتم طول کشیده چون بعدا" همراهانم گفتند چه خبر بود خانم دکتر؟؟؟!!ولی واقعا" متوجه نبودم و گویا دوباره جو گیر شده بودم چون اتفاقا" حواسم بود که دیگران در نوبت هستند چون خودم هم خیلی منتظر شدم تا نوبت به من رسید.

حال خوبی داد و به زحمتش می ارزید.هر چند سر و صدای همراهان و فلاش دوربینها آن سکوت روحانی را به هم بزند.هر چند که در راهت مسکینان عمدتا" بنگلادشی که دو تا از آنهادست راستشان از کتف قطع شده بود و من احتمال دادم به علت سرقت حد خورده باشندبه سویت دست تکدی دراز کنند و من فکر می کردم اگر محمد (ص) بود درباره اینها چه می کرد؟هر چه پول همراهم داشتم که زیاد هم نبود در راه بازگشت دادم به آنها...ولی دلگیرم .آیا کافیست؟من چه باید بکنم....چه می توانم بکنم؟؟ مگر در مورد فقیران هموطن خودم کاری از دستم بر می آید؟مگر یکی دو تا هستند؟؟باز فکر می کنم اگر هر ثروتمند افسانه ای که تعداد آنها هم در مملکت ما کم نیست به دو خانواده شغل می داد و بچه هایشان را تامین می کرد چقدر تعداد آنها کمتر و جرائم وابسته به فقر مالی و فرهنگی کم می شد.اگر قانون درست و حسابی وجود داشت و مراکز مجهزی که حتی با کمکهای مردم اداره میشد و این بچه ها را از خیابانها جمع می کرد چقدر عالی می شد.که هر وقت این کو چولو ها با سماجت به شیشه ماشینت میزنند که چسب زخم و اسکاچ و ... به ۱۰ برابر قیمت واقعیش بخری و تو دلت ریش میشود ولی چون می دانی این پول به این بچه کمکی نمی کند و به جیب پدر مادر معتادش میرود که دود هوا شود یا به حساب کله گنده استثمار گری که در ویلای الهیه یا فرشته اش لمیده و از رقت دل ما به بجه ها، سرمایه های میلیاردی روی هم میگذارد...،چیزی نمی خری.من اگر خوراکی داشته باشم بهشان می دهم ولی پول نه.

هیچ میمونی ندیدیم....خالی بند ها!!!

تمام راه مشغول دست به سر کردن آقای دکتری بودم که اصرار داشت برای کمک در بالا و پایین رفتن  از کوه دست مرا بگیرد!!پر رو!!حالا اگه تحفه ای بود به چیزی!!! حالا من عین قرقی میرفتما!!پسره لوس کنه!!راستش تو این سفر تنها چیزیه که بعد از روحانی کاروان رو اعصابمه!!اه!

عضلاتم حسابی گرفته.خدا به داد روزهای بعد برسد.سحری خورش قیمه بود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:41

شنبه ۱۶ شهریور

۵:۴۰ صبح.پس از سحری تصمیم گرفتیم بیاییم حرم برای نماز صبح.الان در بالکن روبروی حجر اسمعیل نشسته ام و دارم فکر می کنم.گرما بیداد می کند.دوباره همه لباسهایم خیس شد.بخار موجود در هوا به چشم دیده می شود.هوا گرگ و میش است و خیلی دلم می خواهد همینجا در خانه خدا بخوابم.تمام حیاط مطاف شده و در حال چرخش است. بر خلاف جهت عقربه های ساعت!!!درست بر عکس همه چیز در این دنیا.....!!!حکمتی دارد لابد.گفته میشود که میدان مغناطیسی اینجا قویتر از هر جای دیگر کره زمین است و شاید با چرخیدن دور این مغناطیس قوی ما هم یک جورایی تنظیم شویم.انگار که در معرض پرتو درمانی یا مثلا" MRI قرار گیریم.شاید برای همینه که زیاد ماندن در مکه مکروه است.....چه می دانم! حتما" یه چیزایی هست که عقل ما بهش قد نمیده.

خانمی الجزایری کنار ما بود و بعد از اینکه ملیت ما را پرسید گفت دختر های ایرانی ملیح هستند.بله دیگه!!

در هتل تا غروب خوابیدیم.بعد از افطار ی( مرغ پلو) تاکسی گرفتیم و رفتیم مرکز خرید سوق الحجاز و از فروشگاه بن داوود دو تا دامن و چند تا سنجاق سینه و یک صندل طبی ورنی مشکی بسیار شیک از SKY LINE برای مامان خریدم.بعد هم از یک مغازه عربی یک نوع شیرینی و قهوه که من خیلی هوس کرده بودم خریدیم و ضمن گپ زدن خوردیم و کلی لذت بردیم.بعد هم ساعت 3 نیمه شب(چشمم روشن!!!) عین شبگردها برگشتیم هتل و خوابیدیم.

یکشنبه 17 شهریور

ساعت 5 بعد از ظهر بیدار شدیم و رفتیم جلسه.بعد از جلسه یکی از همسفر ها که آقایی جوان و معقول و خوش اخلاق بود و یکبار هم لطف کرده بود و برایم کارت تلفن خریده بود از من شماره تلفنم را گرفت و خواست که در فرصتی با من صحبت کند.قرار را برای ساعت 9 شب در لابی گذاشتبم.من هم به خیال اینکه شیطنت و هره کره گروه ما صدای حاج آقا را در آورده و طرف می خواهد گوشی را بدهد دستمان که حواسمان باشد رفتم سر قرار.ایشان با این سوال که شما مجرد هستید یا متاهل شروع کرد و من هم دو ریالیم افتاد که بله.....ما در گلوی ایشان گیر فرموده ایم!!!به خدا من هیچ نخی نداده بودم چون طرف اصلا" گروه خونی اش به من نمی خورد یعنی از این بچه مثبت ها بود که من باهاشون خیلی به قول خودمونی حال نمی کنم .البته اعتماد به نفسش عالی بود چون خوب بالاخره .....البته پسر خوبی بود ها ولی....بگذریم.من هم گفتم در حال مذاکره با شخصی هستم و احتمالا"به زودی می ازدواجم.او هم عذر خواهی و برایم آرزوی خوشبختی کردو تمام.بعد هم اتاقیم کاشف به عمل آورد که طرف متولد 57 است.یعنی سن من را حدود 58 تا 60 بر آورد کرده بوده...یعنی هورا دیگه!!!!

بعد از این خواستگاری با مزه از لابی هتل دوباره یک کم خنزر پنزر برای جایزه دادن به بچه ها خریدم و بعد از افطار (زرشک پلو) تا دیر وقت حرف زدیم...

به آخر خاطرات نزدیک می شویم!!!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 21:40
 
دوشنبه ۱۸ شهریور

بعد از سحری از ۴ صبح رفتیم حرم و من برای اولین با ر در عمرم نماز شب خواندم که درست چسبید به نماز صبح یعنی بهترین وقت ممکن!بعد از در ملک عبدالعزیز آمدیم بیرون که یک هتل و مرکز خرید خیلی شیک و آنچنانی درست مقابل در هست و من دوباره از accessoriesبن داوود چند تا حریر قرتی پرتی برای ست کردن با لباسهایم (مثلا" به عنوان کمر روی دامن یا شلوار ببندم یا به دسته کیف یا دور موها)و یک کلیپس موی گوگولی (حال موهام کوتاست ها، برای بعدا") خریدم.بعد آمدیم هتل و خوابیدیم.عصر ساعت 3:40 رفتم حرم برای آخرین بار و تنها....دعایی و طوافی و نماز در حجر و آویختن به پرده خانه خدا برای آخرین بار....

و انتظار برای افطار....عربها خیلی مجهز و سیستماتیک آمده بودند.با فلاسک و ظرفهای یکبار مصرف وبا شور و شوق آماده پذیرایی از روزه داران....سفره در خانه خدا ساده ولی رنگین و با صفاست...با خرمای زرد رنگ لذیذی افطار کردم و نوشیدنی گرمی که به آن قهوه می گفتند ولی نشانی از قهوه نداشت وکرم رنگ بود و زنجبیل و دارچین داشت و بسیار گوارا بود نوشیدم و آب زمزم ....ومهمان خدا بودن را با تمام وجودم نوشیدم و لذت بردم....

بعد هم بلافاصله با نظم بی نظیری خدام صحن را مثل گل پاکیزه کردند و در کمتر از 10 دقیقه آماده نماز مغرب شدیم.عشاء را هم خواندم.....بعد دیگر فقط به کعبه نگاه کردم اینقدر که همه زوایایش را به ذهنم بسپارم.

نمی دانم چطور باید بدرود بگویم....چه جالب "خدا نگهدار" را چطور باید به خدا گفت؟؟؟

خدایا مواظب همه باش ...خدایا مراقب من و خانواده ام باش....خدایا مسلمانان را عزت بده...خدایابه ما سعه صدر و بصیرت بده....خدایا ایران عزیز من را از این خاک بر سری نجات بده و دوباره عزت بده...خدایا ....خدایا...

اصلا" دلم نمی خواست بیایم بیرون...هی می آمدم ...هی دوباره برمیگشتم و یک کم دیگه به کعبه نگاه می کردم....در لحظات آخر با گرفتن عکسی از آخرین لحظه باموبایلم از کعبه دل بر گرفتم آمدم.

ساعت 10 شب...لابی هتل...منتظر رفتن به سمت جده و تهران.قرار است ساعت 3 بامداد پرواز کنیم و 8 صبح به وقت ایران برسیم خاته یعنی تهران...

الان که داشتم این سطور را می نوشتم باز دلم بد جوری تنگ شد.یواشکی یک کم هم گریه کردم.انگار دلت برای خانه پدریت تنگ شود....کاش بیشتر رفته بودم حرم....حیف....چقدر دلم هوای عطر پرده کعبه را و آن آرامشی که بوییدنش به من می داد را کرده....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:17 
 
سلام.راستش نه وقت و نه توان آنرا دارم کم توضیح بدهم چرا کم پیدا شده ام!!! البته می دانم که برای همه خیلی مهم است که بدانند بنا بر این سر فرصت توضیح میدهم!!!!! اولا" که اوضاع وقتی خیلی درام شده پس نمیرسم که نمی آیم.دوما" پدر و مادر گرامی کسالت داشتند و فعلا" مشغول رسیدگی به آنها می باشیم البته مشکل پدر گرامی شکر خدا حل شد ولی مادر گرامی کماکان دچار درد حاد زانو هستند و اینجانب نقش کزت (با ضم ک و کسر ز)) را در منزل بازی می نماییم!!

به هر حال از اینکه هنوز به من سر می زنید ممنون.من هم به شما سر میزنم چون خواندن بسی آسانتر از نوشتن است!

کلی هم باید مطالعه کنم ......خدا جون....راستی دوست صمیمی ام و منشی مطبم (که دوستم هم هست) دارند مزدوج می شوند...این هم دو تا خبر خوب.....!

راستی چون برادر عزیز تر از جانم ویندوز لپ تاپم را عوض کرده من با این یکی راحت نیستم و هنوز با کامپی دوست نشدم و برنامه هام قاطی پاتی شده اینه که زیاد با این وقت کم ترجیح می دم با این تحفه ور نرم تا کامل بشه.

یک خبر جدید تر اینه که بالاخره وسوسه ناخن مصنوعی بر من فائق شد و ۲ هفته پیش پس از شکسته شدن ۲ تا از ناخنهایم همه را کوتاه کردم و رفتم یه دست کاشتم....اینقدر با حاله...اصلا" هم معلوم نیست...تازه مجبوری ۳ هفته یکبار بری آرایشگاه برای ترمیمش که اونهم تفریح خوبیه....توفیق اجباری !و احساس اینکه تو هم ( یعنی من هم!!!)زنی!(یعنی دختر!!!

و حیف که اگه از  مرحله جدید کارم بگم سه سوته شناسایی میشم وگرنه خیلی حرف داشتم....از محیط جدید ..همکارها.....حیف!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:3
 
 

سلام رفقا.از آنجایی که نمی دانم این چند وقت چی شده یهو بخت ما باز شده و زیاد تر با تلفن می صحبتم کمتر می آمدم و این موارد هم بسیار سوژه بودند و کلی با دوستانم راجع به آنها بگو بخند داشتیم ، خلاصه وقت آپ کردن نداشتم.....

الان هم ندارم.....آمدم بگم که هستم!

امروز رفتم کنسرت خانم سیمین غانم....چقدر این خانم نازنینه و چه صدایی....مثل خواب خوش...لطیف...زنانه...عالی!

پریشب نامزدی دوستم بود.خدا رو شکر پسرک خانواده محترمی دارد خودش هم جوان بسیار با شخصیتی بود.به نازک ما می آید.خوشحالم.

منشی (یا در واقع مدیر) مطب هم شنبه آینده با همسرش می ره انگلیس.صبحی با هم صحبت کردیم...گریه می کرد...نمی خواست به این زودی بره.راستی هم ازدواج در سن بالا گرفتاریهای خودش رو داره ها....فکر کن! به قول نینا حالا دیگه نمی تونم تنهایی هیچ تصمیمی بگیرم!همش باید نظر یکی دیگه رو هم در نظر بگیرم.حالا جدایی از خانواده به کنار!

منهم که با این موارد طاق و جفتم کلنجار میرم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 23:50
آقا من چند وقته دچار یاس فلسفی شدم مجددا"!!!یعنی هر کار می خوام انجام بدم یک که چی مثلا" یا که چی حالا یا همچین چیزایی از خودم می پرسم و چون جوابی پیدا نمی کنم بی خیال انجام آن کار می شم .مثلا" همین نوشتن در اینجا!!خوب که چی؟؟

تازه ۱۰۰۰ بار هم این ویندوز خاک بر سرم رو عوض کردم باز اذیتم میکنه!بعد راستش من اینقدر وقت ندارم که تعجب میکنم دوستانی که مطمئنم آنها هم مثل من گرفتارند چه جوری تندتند آپ میکنن؟!!!

اصلا" کلا" مودم پایینه بیخود چرت و پرت نگم بهتره.

دلم یک مسافرت د رست و درمون می خواد گمونم.یا یک آقای دوست پسر خوب (دوست پسر نسل ما !!! نه نسل سومی!!فرقشو که می دونید!)که ۴ تا کو ه و سینما و تیارت و بام تهران و این جور جاها ببرتم دلم وا شه!

اینه دیگه!

حوصله ام سر رفته.....گمونم وقت شوهر کردنمه مادر!!!!که حوصله اونم ندارم!!!اصلا"حوصله آدم جدید ندارم.....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت